تبلیغات
زندگی نامه امام سجاد
زندگی نامه امام سجاد
دوشنبه 27 آبان 1387

زندگی نامه امام سجاد

دوشنبه 27 آبان 1387

نوع مطلب :
نویسنده :رمضان جاویدی

پدر و مادر امام سجاد (ع)

پدر بزرگوار امام سجاد (ع) حضرت سید الشهداء امام حسین (ع) است، و مادر بزرگوارش شهربانو است، شهربانو یکى از دختران یزد گرد سوم بود، و قبل از آنکه ایران بدست مسلمانان فتح گردد شهربانو شبى در خواب دید، که پیامبر اسلام وارد ایوان و کاخ مداین شد، و همراه امام حسین (ع) نزد او نشست و امام حسین (ع) را به او نشان داد، و فرمود: اى دختر پادشان عجم من تو را نامزد حسین (ع) نمودم، سپس در شب بعد حضرت فاطمه (س) را در عالم خواب دید، وارد ایوان کاخ شد و خطاب به شهربانو گفت: تو نامزد پسر من و عروس من هستى، و حضرت فاطمه (س) در همان وقت اسلام را بر او عرضه کرد و او اسلام را پذیرفت، و سرانجام در زمان خلافت عمر سپاه اسلام پیروز شد، گروهى از بانوان اسیر شدند، یکى از آنها شهربانو بود، مردم مدینه گروه گروه براى تماشاى شهربانو اجتماع کرده بودند، ولى او بانویى عفیف و با شرم بود و چهره خود را پوشانده بود، و هنگامى که شهربانو را بعنوان اسیر نزد عمر آوردند دختران مدینه براى تماشاى او سرک مىکشیدند، هنگامى که وارد مسجد شد عمر به او نگریست او رخسار خود را پوشاند، و به فارسى گفت: واى بر کسرى پادشاه ایران، و عمر که فارسى بلد نبود خیال کرد او را فحش مىدهد، ولى حضرت على (ع) که در آنجا بودگفت:
او به پادشاه ایران فحش مىدهد، و عمر دستور داد او را به بیشترین مبلغ بفروشند، حضرت على (ع) به عمر گفت: اختیار انتخاب را به خودش واگذار کن که هر مردى او به شوهرى برگزید، عمر رأى على (ع) را پذیرفت، شهربانو جلو آمد و دستش را بر سر حسین (ع) نهاد، به این ترتیب امام حسین (ع) با شهربانو ازدواج کرد، و پس از مدتى امام سجاد (ع) از او چشم به جهان گشود.
و مادر امام سجاد (ع) در همان آغاز تولد حضرت، بر اثر تب از دنیا رفت و امام سجاد (ع) از همان آغاز بدست یکى از کنیزان امام حسین (ع) سپرده شد، و آن کنیز از امام سجاد (ع) مانند یک مادر سرپرستى مى کرد.

«زندگینامه امام سجّاد (ع) / دوران کودکى»
امام سجاد (ع) در دوران کودکى:
در دوران آغاز عمر امام سجاد تا ماجراى کربلا حدود 23 سال نسبتاً در آرامش بسر مىبرد، و در پى تحصیل علم و فضیلت و نشر آن با اصحاب و یاران بود، و با علما و دانشمندان زیادى نشست و برخاست داشت، و در کنار پدر و عمویش ماجراهاى معاویه و یزید را از نزدیک مشاهده مى کرد.
عبدالله مبارک مى گوید در یکى از سالها براى انجام حج به سوى مکه مىرفتم، در مسیر راه کودک هفت ساله‏اى را دیدم که در کنار کاروانى بدون مرکب و توشه به طرف مکه حرکت مىکرد، به نزدش رفتم و سلام کردم و گفتم: با همراهى چه کسى حرکت مىکنى، گفت: با یارى خدا، به نظرم آمد با شخصى بزرگى روبرو شده‏ام، گفتم: پسرم توشه راه و مرکبت کجاست، گفت: توشه‏ام تقوا و مرکبم دو پاهایم مى باشد و قصدم مولایم خداست، گفتم: از کدام خاندان هستى، گفت: از خاندان عبد المطلب، گفتم: از کدام طایفه، گفت: از بنى هاشم، گفتم: فرزند چه کسى هستى، گفت: علوى فاطمى هستم، سپس بعد از مدتى آن کودک از نظرم ناپدید شد، تا اینکه به مکه رسیدیم، و پس از انجام اعمال حج به ابطح بازگشتم، ناگاه در آنجا جمعى را به گرد هم دیدم، به پیش رفتم تا بنگرم چه کسى در میان آن جمع است، ناگاه آن کودک را در آنجا دیدم، از حاضران پرسیدم:
آن کودک کیست، شخصى گفت: او زین العابدین (ع) است، و او هنگامى که وارد مسجد مى شد آن چنان از وقار و شکوه برخوردار بود که بینندگان را به خود جلب مىکرد.
عبدالله بن سلیمان مى گوید روزى با پدرم در مسجد النبى بودم، ناگاه شخصى شکوهمند که عمامه سیاه بر سر داشت و دو طرف عمامه‏اش روى شانه‏هایش افتاده بود وارد مسجد شد، از مردى که در نزدیکى من بود پرسیدم: این آقا کیست، آن مرد جواب داد: از میان آنهمه افرادى که وارد مسجد مى شوند چرا تنها از این آقا پرسیدى، عرض کردم: من در میان افراد هیچکس را مانند این آقا خوش قامت و با شکوه ندیدم از این رو از او پرسیدم، او گفت: این آقا على بن حسین (ع) است.

«زندگینامه امام سجّاد (ع) / ماجراى کربلا»
امام سجاد)ع) در ماجراى کربلا:
بعد از آنکه امام حسین (ع) با یزید بیعت نکرد از مدینه به مکه آمد، و سپس از مکه به همراه برادران و فرزندان و بعضى از اصحاب پیامبر (ص) و یارانش به سوى کربلا حرکت کردند، امام سجاد (ع) در این موقع 21 سال داشت، ولى در مسیر بیمار شد و بیماریش شدت یافت بطورى که قادر به حرکت نبود، ولى از کاروان پدر جدا نشد و این بیمارى شدید امام سجاد در کربلا باعث شد که نتواند به میدان برود و با دشمن بجنگد، و هنگامى که در روز عاشورا امام حسین (ع) با شهادت یارانش از بنى هاشم روبرو شد و تنها ماند، و به هر سو نگاه کرد یار و یاورى براى خود ندید، صدا زد "هل من ناصر ینصرنی" و بانوان حرم این سخن جانسوز را شنیدند با صداى بلند گریستند، در این هنگام امام سجاد (ع) سخت بیمار و بسترى بود، با زحمت برخاست و از خیمه بیرون آمد، و شمشیرش را با سختى به دست گرفت تا به سوى میدان برود، عمه‏اش فریاد زد به خیمه باز گرد، امام سجاد (ع) فرمود: اى عمه مرا رها کن تا در رکاب پسر رسول خدا با دشمن بجنگم، امام حسین (ع) متوجه شد و فریاد زد: اى ام کلثوم او را نگه دار تا زمین از نسل آل محمد (ص) خالى نگردد، سپس با سرعت به سوى امام سجاد (ع) آمد، و او را به خیمه‏اش برد، و به او فرمود: پسرم مى خواهى چه کنى، امام سجاد (ع) فرمود: پدر جان نداى تو رگهاى قلبم را برید خواستم به میدان بروم و جانم را فدایت کنم، امام حسین (ع) فرمود: پسرم تو بیمار هستى و جهاد بر تو واجب نیست، تو حجت و امام شیعیان من هستى، سپس امام حسین (ع) با امام سجاد (ع) وداع کرد.

«زندگینامه امام سجّاد (ع) / دوران اسارت»
امام سجاد (ع( در اسارت:
بیمارى امام سجاد (ع) گرچه بسیار رنج آور بود، ولى گویى مصلحت بود تا امام سجاد (ع) در کربلا به شهادت نرسد، و پیام خون شهیدان کربلا به همه جا برسد، و نهضت امام حسین (ع) ادامه یابد، و دشمن با بىرحمى بازماندگان و اسراى کربلا را با غل و زنجیر وارد کوفه مقر حکومت عبید الله کردند، و امام سجاد (ع) را سوار بر شتر بىجهاز کردند، که بر اثر فشار غل و زنجیر از رگهاى گردن حضرت خون جارى بود، و با این وضعیت به کوفه وارد شدند، جمعیت بسیارى براى تماشاى اسیران آمده بودند، که امام سجاد (ع) فرصت را غنیمت شمرد و خطبه‏اى افشاگرانه بیان کردند، که ابتدا مردم را ساکت کردند و سپس به رسوایى و جنایات دشمن پرداختند.
بعد از آنکه امام سجاد (ع) و همراهان را به صورت اسیر به مجلس عبید الله حاکم کوفه وارد کردند، ابن زیاد با غرور و پیروزى بر مسند حکومت تکیه زده بود، و هنگامى که امام سجاد (ع) را دید گستاخانه گفت: تو کیستى؟ امام سجاد (ع) فرمود: من على بن حسین هستم، ابن زیاد گفت: مگر خدا على پسر حسین را نکشت، امام سجاد (ع) فرمود: من برادرى به نام على اکبر داشتم او را مردم کشتند، ابن زیاد گفت: بلکه خدا او را کشت، و امام سجاد (ع) فرمود: خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مى کند. ابن زیاد از جوابهاى قاطع امام سجاد (ع) خشمگین شد و گفت: تو هنوز جرأت پاسخ گویى مرا دارى، اینرا ببرید و گردن بزنید، در این هنگام زینب برخاست و خود را سپر امام سجاد (ع) قرار داد، و خطاب به ابن زیاد فریاد زد: آن همه از خون ما ریختى براى تو بس است، ابن زیاد دراین هنگام از کشتن امام سجاد (ع) صرف نظر کرد، و گفت: رهایش کنید، و دستور داد امام سجاد (ع) و همراهانش را به خانه‏اى در کنار مسجد کوفه زندانى نمودند، و بعد از مدتى امام سجاد (ع) و همراهانش را به طرف شام محل حکومت یزید بردند.
از طرفى یزید دستور داد مردم جشن پیروزى بگیرند، و هنگام ورود خاندان نبوت به شام، پیرمردى از مردم شام به آنها نزدیک شد و گفت: خدا را شکر که شما را کشت و نابود کرد، و امیر مؤمنان یزید را بر شما مسلط کرد، امام سجاد (ع) فرمود:
اى پیرمرد آیا قرآن خوانده‏اى؟ گفت بله. امام سجاد (ع) فرمود: آیا معنى این آیه را فهمیده‏اى که مى فرماید: "قل لا اسئلکم علیه اجراً الا المودة فى القربى" گفت:
بله خوانده‏ام، امام سجاد (ع) فرمود: منظور از خویشان پیامبر در آیه ما هستیم، و اى پیرمرد آیا این آیه را خوانده‏اى "وآت ذالقربى حقه" گفت: بله خوانده‏ام، امام سجاد (ع) فرمود: خویشان در این آیه ما هستیم، اى پیرمرد آیا این آیه را خوانده‏اى "انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهر کم تطهیرا" گفت: بله خوانده‏ام، امام سجاد (ع) فرمود: این آیه در شأن ما نازل شده، سپس پیرمرد در سکوت فرو رفت و از حرفهاى خود پشیمان شد، و گفت: تو را به خدا شما همانید که گفتید، امام سجاد (ع) فرمود: بله سوگند به خدا ما همان خاندانیم به حق پیامبر (ص) ما همان خویشاوندان هستیم، سپس پیرمرد گریه کرد و از شدت ناراحتى عمامه خود را از سر گرفت بر زمین زد، و دستهایش را به آسمان بلند کرد و دشمنان اهل بیت را نفرین کرد، و همانجا توبه کرد، و خبر که به یزید رسید دستور داد پیرمرد را کشتند و به شهادت رساندند.
و یکى از جریاناتى که در شام براى امام سجاد (ع) رخ داد، خطبه حضرت در شام، که توانست یزیدیان را رسوا کند، موجب دگرگونى عجیبى در بین مردم شام شد، مسجد اموى شام پر از جمعیت بود، و امام سجاد (ع) را به آن مسجد آورده بودند تا عظمت یزید را بنگرد، یزید حضور داشت و به خطیب مزدور خود گفت: بر بالاى منبر برو و آنچه خواستى نسبت به على (ع) و حسین (ع) بدگویى کن، خطیب بالاى منبر رفت و آنچه توان داشت در حضور مردم و امام سجاد (ع)، از امام على (ع) و امام حسین (ع) بدگویى کرد، و معاویه و یزید را ستایش کرد، و امام سجاد (ع) از همان پایین منبر فریاد زد: واى بر تو اى سخنران، خشنودى مخلوق و یزید را به خشم خالق و خدا خریدى، و سپس رو به یزید فرمود: اى یزید به من اجازه بده تا بالاى این چوبها بروم و سخنانى بگویم، که در آن خشنودى خدا باشد، یزید این تقاضاى او را رد کرد، ولى حاضران گفتند اجازه بده او بالاى منبر برود، و بالاخره یزید پذیرفت، و امام (ع) بالاى منبر رفته و بعد از حمد و ثناى خداوند، خود و اهل بیت را معرفى کرد و حسب و نسب پیامبر (ع) و امام على (ع) را امام حسین (ع) و امام حسن (ع) و خودش را از صدر اسلام تا حالا معرفى کرد، و خطبه مفصلى را بیان کرد، و امام سجاد (ع) همچنان گفت و گفت و مردم زار زار گریستند، و صداى گریه و ناله بلند شد، و یزید ترسید که آشوب بپا بشود، و دستور داد اذان بگویند، مؤذن که گفت الله اکبر الله اکبر امام سجاد (ع) فرمود: هیچ چیز بزرگتر از خدا نیست، مؤذن گفت: اشهد ان لا اله الا الله، امام سجاد فرمود: مو و پوست و گوشت و خونم به یکتایى خدا گواهى مىدهد، مؤذن که گفت: اشهد ان محمداً رسول الله امام سجاد (ع) به مؤذن فرمود: تو را به حق محمد ساکت باش، و سپس به یزید گفت: اى یزید محمد جدّ تو یا جدّ من است، اگر مىگویى جد تو است دروغ مىگویى و کفر مىورزى، و اگر اعتقاد دارى که محمد جدّ من است پس چرا خاندان او را کشتى و اهلبیت او را اسیر کردى، سپس جامه خود را پاره کرد و گریه کرد و خطاب به مردم فرمود: آیا در میان شما کسى است که جد و پدرش رسول خدا (ص) باشد،که صداى گریه و شیون از مجلس برخاست، سپس فرمود: به خدا سوگند در جهان جز من کسى نیست که جدش رسول خدا باشد، پس چرا یزید پدر مرا کشت ما را مانند رومیان اسیر کرد؟. اى یزید این کارها را مى کنى و باز مىگویى محمد رسول خداست و رو به قبله مى ایستى؟ واى بر تو که در روز قیامت جدم و پدرم را ملاقات مىکنى، یزید فریاد زد: اى مؤذن اقامه بگو، و در این هنگام هیاهو و صداى اعتراض از مجلس برخاست، و بعضى با یزید نماز خواندند، و بعضى دیگر نماز نخواندند و پراکنده شدند، و وضع شام بعد از آن دگرگون گردید، و یزید دستور داد سرهاى شهدا را جمع کنند و محترمانه به قصر بیاورند، و او اظهار پشیمانى مى کرد و همه گناهان را به عبید الله نسبت مى داد و او را لعنت مى کرد.
و حضرت امام سجاد و حضرت زینب از یزید اجازه خواستند براى مصایب برادرش و پدرش عزادارى کند، و یزید موافقت کرد، و امام سجاد (ع) هفت روز در شام مجالس عزادارى برقرار نمودند، و زنان و مردان زیادى شرکت مىکردند و یاد حسین (ع) و شهداى کربلا را به همه مردم رساندند، و آنقدر احساسات مردم تحریک شد که نزدیک بود به کاخ یزید هجوم ببرند و او را بکشند، و مروان که در شام بود به یزید گفت: صلاح نیست آنها در شام بمانند، و هرچه زودتر آنها را به مدینه باز گردان، که یزید اهل بیت را به مدینه روانه کرد.

 

 برای مشاهده کردن بقیه متن روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب